بیکرام گیل، استادیار دانشگاه ویرجینیا تک: امپریالیسم ایالات متحده رو به مرگ است چون اساس قدرت نظامی و اقتصادیاش به بحرانی وجودی رسانده شده است. به همین دلیل است که به جنگ نسلکشانه اسرائیل علیه فلسطینیها پیوسته است. این تلاشی ناامیدانه برای احیای سلطه اقتصادی و نظامی آمریکاست. اجازه دهید ابتدا امپریالیسم کاپیتالیستی را تعریف کنم، که طبعاً نوعی است که آمریکا به نمایش میگذارد. امپریالیسم کاپیالیستی نظامی است که در آن قدرت امپریالیستی بر جریان سرمایه در سراسر مناطق حکمفرمایی میکند. به این ترتیب است که امپریالیسم کشورهای تابع را به سمت روابط وابستگی سوق میدهد. قدرت امپریالیستی، با اعمال کنترل انحصاری بر سرمایه اقتصادی اولیه، میتواند سپس شرایطی تعیین کند که با آن ارزش افزوده را از پیرامون به مرکز امپراتوری بازگرداند. امپریالیسم این قدرت را از مسیر دو «پایه» ایجاد میکند: یک پایه اقتصادی و یک پایه نظامی. هم توان امپریالیسم در کاربرد و اعمال قدرت نظامی خردکنندهاش و هم توانش در پیادهسازی قدرت اقتصادی (مثل تحریمها) در تداوم بخشیدن قدرت حاکمیت امپریالیسم بر جریان سرمایه ایفای نقش میکنند.
امپریالیسم آمریکا ابتدا در دهه ۱۹۷۰ وارد بحران شد. قدرت نظامیاش با شکست در ویتنام، و پایه اقتصادیاش با کاهش رقابتپذیری در برابر آلمان و ژاپن و نیز پروژههای صنعتی مستقل کشورهای جنوب جهانی در حال استعمارزدایی به چالش کشیده شد. در این شرایط، جنگ اعراب و اسراییل ۱۹۷۳[یوم کیپور]، که در آن مصر و سوریه آسیبپذیری نظامی نیروی نیابتی کلیدی امپریالیسم در منطقه را نشان دادند، تهدیدی برای تضعیف بیشتر پایههای امپریالیسم آمریکا بود. بنابراین آمریکا با حمایت گسترده از اسرائیل پاسخ داد، و توانست برونداد جنگ را به نوسازی امپریالیسم آمریکا تبدیل کند. مصر را از شوروی دور کرد، و از این طریق شرایطی را ایجاد کرد که بتواند با عربستان سعودی برای ایجاد سیستم نفت-دلار به توافق برسد.
توافق ۱۹۷۴ آمریکا و عربستان شامل تضمینهای امنیتی ایالات متحده برای سعودیها، و تضمینهای عربستان برای فروش انحصاری نفت به دلار آمریکا بود. این کلید برقراری مجدد سلطه اقتصادی ایالات متحده بود، زیرا به این معنا بود که کشورهای رقیب وادار به نگهداری ذخایر دلاری بودند. این توافق برای ایالات متحده عمقی از قدرت مالی فراهم کرد که به وسیله آن میتوانست حالا نه تنها «متحدان» خود مثل آلمان و ژاپن را کنترل نماید، بلکه در انتهای امر سیاستهای تعدیل ساختاری را به کشورهای جنوب جهانی تحمیل، و برنامههای توسعه صنعتی مستقل آنها را تضعیف کند.
تا امروز جلو بپریم، و ظهور چین نه تنها واژگونی غیرقابل بازگشت سلطه اقتصادی غرب را رقم زده است، بلکه به چالش کشیدن سیستم نفت-دلار را آغازیده است که ایالات متحده، حتی رودررو با افول رقابتپذیری، از آن برای تداوم سلطه مالی استفاده میکند.
مشخصاً میانجیگری چین در تنشزدایی عربستان و ایران در سال گذشته تا حد زیادی بر اساس توان چین در فهماندن این نکته به سعودیها بود که اتحاد آنها با آمریکا نتیجه چندانی ندارد. ایالات متحده از عربستان در جنگی نیابتی علیه یمن حمایت کرد اما پس از هشت سال سعودیها با مقاومتی قویتر از پیش روبهرو بودند؛ یمنیها در سال ۲۰۲۲ حتی فواصلی بیش از پیش در خاک عربستان، از جمله چاههای نفت سعودی، را هدف موشک قرار دادند. شکست مسیر نظامی، کلید چرخش عربستان به سمت چین و وعده «صلح برای توسعه» آن بود که میگوید ادغام ایران در منطقه و صلح با یمن ثباتی بسیار بیشتر برای عربستان فراهم میکند، و سرمایهگذاریهای چینی (مثلاً در یاری برای گذار اقتصادی از سوختهای فسیلی) را وعده میدهد که آمریکا هرگز نمیتواند ارائه کند. ایالات متحده در واکنش به این تحولات مثبت تلاش کرد عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل را در تابستان ۲۰۲۳ به عنوان جایگزینی برای چارچوب چین-سعودی-ایران پیش ببرد. هدف، احیای سلطه ایالات متحده با تقویت اتحاد بین دو نیروی نیابتی اصلی آن بود.
بنابراین آمریکا نه صلح برای توسعه، که تضمینهای بیشتر امنیتی و نظامی به عربستان ارائه میکند (با وجود این که با توجه به شکست جنگ نیابتی هشت ساله علیه یمن این تضمینها هیچ ارزشی ندارند) تا در عوض عربستان برای همیشه از چین دور شود و ضمانت کند نفتش را به یوان نخواهد فروخت و سرمایهگذاریهای چین را محدود کند. با چنین پسزمینهای، اگر اشغال اسرائیل با تهدید مواجه شود، کل پروژه ایالات متحده فرو خواهد پاشید. عربستان سقوط اسرائیل را بهعنوان سقوط ایالات متحده خواهد دید، و دوباره به سمت چین و تنشزدایی بالقوه منطقهای با ایران خواهد چرخید. بنابراین، واکنش ایالات متحده به عملیات طوفان الاقصی، که خود یک ضربه قاطعانه ژئوپلیتیک به مسیر عادیسازی روابط و نظامیگری آمریکا و اسرائیل بود، به راه اندازی تهاجمی نسلکشی بود.
آتشبسی که برای فلسطینیها اساسی از حکمرانی (مثلاً توانایی مسلحانه که بتواند ارتش اسرائیل را شکست دهد) باقی بگذارد، شاید ضربهای قطعی به پایههای امپریالیسم ایالات متحده باشد. ایالات متحده در تلاش است فرمول یوم کیپور را تکرار کند، اما باید حرف مارکس درباره تاریخ را به خاطر بیاورد: تاریخ دوبار اتفاق میافتد: «بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی». ایالات متحده نمیفهمد که دیگر در سال ۱۹۷۳ نیستیم. مقاومت شکست نخواهد خورد، و عمق اقتصادی چین بیش از حدی خواهد بود که بتوان بر آن غلبه کرد. مسیر آینده باید از سلطه امپریالیستی دور شود و به سمت جهانی از همزیستی واقعی بر پایه مراوده منطقی برود، نه زیربنایی از سلطهای خشن و بیدرنگ. اما ایالات متحده، و مجموعه گستردهتر غرب، به هر قیمتی از پذیرش این واقعیت طفره میروند که سیستم امپریالیستی آنها در حال احتضار است و جایش را به جهانی چندقطبی و tianxia خواهد داد. به نظر میآید آمریکا و غرب ترجیح میدهند جهان را به آتش بکشند تا این که جهان همزیستی برابر و متقابل با کشورها و ملتهای جنوب جهان و جهان غیرغربی را بپذیرند.
اما امپریالیسم آنها خواهد مرد، و آزادی فلسطین است که ضربه نهایی خواهد بود.